دریغا
-
تاریخ: 1399/7/28 ساعت: 12:36
دریغا شاعران و نویسندگان ما تقربیا فقط از فراغ نوشتهان. از ترک شدن، تنها موندن. اما ترک شدن رو بیاید به شیوه آدم مدرن در عصر کرونا براتون شرح بدم. ترک شدن طعم خلط میده، از اونها که سینوزیتت عود کرده
ترسِ بزرگ
-
تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 16:51
بیل بور، اون کمدینه میگفت بزرگترین ترس زندگیش اینه که پیر شه طبقه پایین خونهای زندگی کنه که دو تا جوون بالاش زندگی میکنن. بعد با عصا به سقف بکوبه و با دهنِ کج بگه ساکت شین، این که گوش میدید حتی موز
سی سالگی
-
تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 16:51
ازدواج باعث میشه بیشتر از قبل تو موقعیتهایی قرار بگیرید که مجبور به تحملش هستید. تحمل آدمهای سطحی، تحمل ایدههای احمقانه، تحمل صحبتهای به درد نخور، تحمل تعریف از قصهی فیلمهای بد، تحمل داستان رواب
رز و مافین
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:39
تو اولین خاطراتم، خدا رو شبیه یک تصور از یک مرد پیر ریشو روی یه چوبی (اونجا بهش میگفتیم پارچو؛ یعنی چوبهایی که میکارن و سیم خاردار بهشون میخ میشه)، نزدیک خونه بچگیام حس میکردم. همون روزایی که محسن پس
بقا
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:10
آخرین باری که نوشتم دوستییِ تَری داشتیم. تازه شروع شده بود همه چیز. هزار دعوا، ده هزار ماچ داشتیم این بین تا به اتفاق دیروز رسیدیم که شاید براتون تعریف کنیم. عاقلانه زندگی رو ساده میگیرم، چشمام بازه اما از آینده نمیترسم. تو دو هفتهی اخیر زیاد فیلم جنگی دیدم و محبوبم، بی شک فیلم Come and See از بلارو...
مردی مضطرب در بیست و هشت سالگی، باقالی پلو درست میکند
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:10
همیشه آدم پشت صحنه بودم. آدمی که مطلب رو آماده میکنه میده به اجراکننده که اون بیاد بگه. یا هماهنگکننده، مذاکره کننده برای اجرای دیگران. حالا در هر عرصهای. جز یک بار. دوم راهنمایی بودیم که شدیم گروه سرود که بیایم "ای ایران ای مرز پرگهر" رو قبل مراسمی که قرار بود توش جوایز کارنامههای درخشان سال داده م...
مااااای [ex] وِی
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 2:10
مصطفی پرت و پلا زیاد مینویسه. من ولی یه جوری رفتار میکنم که چیزی نباید نوشت مگر اینکه چیز مهمی برای گفتن داشته باشی. در واقع این وبلاگ، برای گفتن چیزای مهم به شکل مهم -جدیترین شکلی که میتونم- زنده شد و زنده موند. همین که الان شرح نمیدم هیچی از پرت و پلا نوشتنهای مصطفی فکر کنم همین معنی رو بده. آها ر...
دو روایت از رویایی که تو باشی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 11:25
تا آنجا که برایش نوشتم و نوشتم که مستی و راستی. دروغ گفتم، هشیارانه ترین ها بودند. یک ماه گذشت تا 29/خرداد/نود و پنج. همین دیروز. در خیال: سخت می شد و رشته حرف ها گم. قرار بود بنویسم و با خون امضایش کنم. خواب می دیدم که نمیشد. خواب می دیدم که میرسید به آنجا، سرش را پایین می انداخت و از کافه بیرون می...
گفتی برایم بنویس، گفتم چطور
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 11:25
با مرد کور باتری فروش و چسب و فال و "تورو خدا" وسط و زن گل فروش یا جوان خرما فروش بالای پله ها شروع میشه. راننده ها که آقا مستقیم؟ بریانک؟ "بریانک یعنی بریون کوچولو؟" راهی رو که دوست دارم پیاده برم و پیاده می رم. عطر خوب قنادی و پاساژی که همیشه دیرش شده، در ها رو قفل اما چراغ ها رو یادش رفته. راسته ...
یک پاکت توت خشک در بیست و شش سالگی
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 11:25
شصت و پنجمین روز پیاپی بود که می دیدمش. سینما بودیم با دوستان دانشگاه. وسط های فروشنده بود. بی تاب بودم. بهونه جور شد. آقا و خانوم پر سر و صدای کناری. زدم بیرون. از سینما تا کافه سیصد متر بود. دویدم. همشو. این رو برای آیندهی خودم می نویسم؛ که آرام نشدی مگر وقتی که دوباره از پشت شیشه دیدیش. تا رسیدی ...
نامه ای برای روزهای آخر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:07
حالا که ساعت از سه صبح گذشته می گویم برایت. از آن مردهای ماشینی می شوم. از آن ها که پیراهن 4 خانه ابریشمی می پوشند، ناهارشان را در کیف قهوه ای می گذارند، روی میز کار عکسی دو نفره دارند و شش روز هفته را دو شیفت، کار می کنند؛ بی اینکه جمعیت خانه شان فراتر از دو برود. از آن ها که دلش به جمعه شب ها خوش ...
یکی هم واسه من روشن کن
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 6:27
برف باریده باشد. روز تولدت باشد. نشسته باشی روی مبل کنار پنجره به کنت چاهار. یک قطره آب از پشت بخار پنجره، راهش را باز کند تا پایین. صدایت کنم؛ نیلو؟ چای لیوان بزرگ برای من. آن کمر باریکه برای تو. بنشینم روی دسته مبل. بیرون را بپایی و قرمزی ای که افتاده آن دور ها، کنار برج آزادی. دستم توی موهات. که ...
یک پاکت توت خشک در بیست و شش سالگی
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 22:38
شصت و پنجمین روز پیاپی بود که می دیدمش. سینما بودیم با دوستان دانشگاه. وسط های فروشنده بود. بی تاب بودم. بهونه جور شد. آقا و خانوم پر سر و صدای کناری. زدم بیرون. از سینما تا کافه سیصد متر بود. دویدم. همشو. این رو برای آیندهی خودم می نویسم؛ که آرام نشدی مگر وقتی که دوباره از پشت شیشه دیدیش. تا رسیدی ...
خوب در احوال موجودات دقت می کنم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
مرد میانسالی که روی چرخش گوشه یک خیابون نشسته. سرش کمی پایین؛ تو خیالاتشه. سایه جوانی که به بارِ از قد خودش بلند تر، تو بازار تکیه داده و فکر میکنه. پیرمردی که تو اتوبوس با کلاه و نگاه گُم گشته زمینو می گرده. دوربین مدار بسته ای که خوابه؛ برجی که ویران. دستی به سمت گوشی میره و موزیک پلی میشه. "شیز گ...
جریان دارد رود، مثل همین سیزدهم خررداد خوبِ نود و پنج
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
بخواهی دستش را بگیری و ببری میدون شعاع. آنجا که به خیالت دنیا تمام شده بود و آی خیال متلاتم دیروز؛ خوبیم با احتمال روزهای بهتر پیش رو. از مرگ برگشت، تا عاشقش شوم. از لَختی دو دنیای تنهای موازی، به هم در تنیدن رسید -شاید- تا پررنگ تر، خوب تر. زنده تر.
سنجاقِ گوگل مپ
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
یایِ رفاقتِ آخر اسم.
گفتی برایم بنویس، گفتم چطور
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
با مرد کور باتری فروش و چسب و فال و "تورو خدا" وسط و زن گل فروش یا جوان خرما فروش بالای پله ها شروع میشه. راننده ها که آقا مستقیم؟ بریانک؟ "بریانک یعنی بریون کوچولو؟" راهی رو که دوست دارم پیاده برم و پیاده می رم. عطر خوب قنادی و پاساژی که همیشه دیرش شده، در ها رو قفل اما چراغ ها رو یادش رفته. راسته ...
صدای کلاچ، صدای ویراژ، صدای خنده ها
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
از پنجره، دیوار دارم. یه دیوار بلند و بی پنجره. پشت یک ساختمان بلند تری. عادت دارم اما. تهران را با پنجره های کور تجربه کردم. رنگ هاش فرق داره تو شب. پاییناش کبوده، وسطش روشن تر میشه و بالاهاش به صورتی گل بهی می زنه. ذهن تصویرگری دارم. نشستم تو کروکی قرمز، تو یه خیابون کویری یه جایی تو آمریکا. جاده ...
کلید شهر مطلایَم
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
لبخند سیاه، کسی اسم مجموعه عکاسیاش را لبخند سیاه گذاشته بود. رفته بود از کودکان بادیه نشین عکس گرفته بود و در جشنوارهای به یورو جایزه برده بود. تولد برادر بود. دیروز. تبریک گفتم. ساده. اینطور: تولدت مبارک. جواب داد. ساده تر. اینطور: مرسی. حسابم خالیست و یک سره خراب. دیوار، قاب می خواهد. کف، فرش. مود...
راضی نبودن به دیدنی که پنجاه و پنج روز پیاپی
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 21:05
نقطه نقطه شده باشه جهان و نور لاجون غروب، به قرمزی بزنه. سیگارش رو روشن کنم. خوب روشن شه. بگم که یکی میگفت که ترسناکه که یکی بیاد و نره خونه شون. اما تو بیا و نرو خونتون. صبا برات چایی شیرین درست می کنم. تخم مرغ شانسی می خرم برات؛ وقت و بی وقت. نمیشه که شیر کاکائو پاکتی نداشته باشیم. بهترین سان شاین...